ستاره خاموش
اگر که تنهای تنها شوم باز غم در کنار من است
امید
کنار پنجره می نشینم و با چشمان بارانی
به آسمان بارانی می نگرم و خاطرات آن
بهار طلایی را به یاد می آورم. نگاه هایت
در خاطرم مانده, ای کاش خودت هم مانند
خاطرات چشمانت می ماندی . پنجره را
می بندم و به انتظار صبح می نشینم و
عقربه های ساعت را تا رسیدن به
مقصدشان همراهی می کنم . با عجله
خودم را به آن جاده همیشگی می رسانم
در دلم غوغایی بر پاست منتظرت می مانم
اما.....اما نمی دانم چرا نمی آیی؟بر می گردم
به امید این که روز دگر شاید بیایی .
|+| نوشته شده توسط مهسا در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 و ساعت 12:19 |


