ستاره خاموش
اگر که تنهای تنها شوم باز غم در کنار من است
یه غریبه آشنا...
قطره های باران و بر بام دلم بارید.امشب آسمان نگاهم رعد و
برقی داشت که درختان قلبم را به آتش کشید.نمی دانم چرا وجودم
را یک باره طوفانی در بر گرفت و سوز سرما مهمان خانه قلبم شد.
امشب یک نفر با گام های خیسش و پالتوی بارانیش افکار و رویاهایم
را نمناک کرد کسی بود که با خودش یک سبد تنهایی و یک بقچه
صداقت داشت که می خواست در وجودم پنهان شود.غریبه ای که انگار
سال هاست که مرا می شناسد غریبه ای مثل تو,یه غریبه آشنا...!!!

|+| نوشته شده توسط مهسا در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 و ساعت 17:27 |

